تبليغاتX
پروفسور پیرprofssor-e- pir

 
صفحه نخست |  طنز |  شعر و هنر |  مسائل اجتماعی |  مقالات علمی |  تاریخ |  رایانه |  تماس با ما

   لینکستان : لاریسا  ا عیسی مسیح ا یاسمین ا ماه و خورشید  ا کاوش گل ا


دادا*بخش اول *

در این مقاله تلاش می شود در جهت آگاهی بخشی بازدیدکنندگان گرامی این وبلاگ ، آشنایی هرچند مختصر با برخی از مکاتب ادبی جهان ارائه گردد. با توجه به این که این وبلاگ اختصاصا به مکاتبی چون سوررئالیسم ، دادائیسم و... می پردازد ، اولین مکتبی که بدان پرداخته خواهد شد دادائیسم است.

 

 

1

تعریفها، اعلامیه ها ، بیانیه ها:

 

دادا جنبشی ادبی و هنری بود با دامنه ی جهانی و خصلت هیچ گرایانه که از سال 1915 تا 1922 دوام آورد .

دایرة المعارف بریتانیکا

 

نام اختیاری بی معنی که از میان خنثاترین لغات یک دیکسیونر برای جنبشی هنری و ادبی انتخاب شد که در سال 1916 با تکیه بر استهزا و خردستیزی و تصادف و حدس و گمان ، با قصد انهدام جامعه برای اعاده واقعیت اصیل ، پا به عرصه وجود نهاد .

لاروس

 

این اختلاف در تاریخ گذاری که در بالا می بینیم ، از تردیدی حکایت دارد که برتاریخ ولادت ااین جنبش هنری حاکم است . جنبشی که ظاهرا هم هنر را انکار می کرد و هم اهتمام جنبشهای متعارف را مردود می شمرد. جستجوی ریشه ها و تلاش برای ترسیم و تعریف این « دون کیشوت » مآب ترین پدیده ی روزگار ما سرگرمی بیهوده ی محققا و غارشناسان هنری بسیاری در پنجاه سال گذشته بوده است . با این همه کمتر جنبشی تا بدین حد در برابر تفسیر جدی مقاومت کرده است . آرزومند تحلیل دادائیسم به زودی با استحکامات دفاعی آماده ای روبرو می شود. دادائیستها با آگاهی از این حقیقت که نقد گرایش ( با سکون دال ) به فسیل کردن امور پویا و گذرا دارد. برای مأیوس کردن نسلهای بعدی ِ مورخان و منتقدان از هیچ کوششی دریغ نورزیدند . نقاش رومانیایی ، مارسل یانچو ، منکر اعتبار هر تاریخی شد؛ نقاش و شاعر آلمانی ، مارکس ارنست ، ثبت هر امر زود گذری را ناشدنی دانست ؛ و ژان آرپ با شرح طنز آلودی درباره ی بنیاد گذاری دادا که در عین حال هجو مؤثری در مورد آکادمیسم بی روح است ، رئش شناسی انتقادی را مسخره کرد.

" هیچ دادائیستی خاطراتش را نخواهد نوشت! هر چه را تاریخ دادا نامیدند ، باور نکنید؛ ولو مقدار زیادی از آن هم حقیقت داشته باشد ، چون مورخی که صلاحیت نوشتن آن را داشته باشد هنوز به دنیا نیامده است. "                                                                     

 مارسل یانچو

" ... باز یک نمایشگاه دادائیستی دیگر ! مردم چه شان شده ؟ می خواهند دادا را به سان یک شیء  عتیقه به موزه بسپارند ؟ دادا یک بمب بود... عجیب نیست که کسی ، نزدیک نیم قرن بعد از انفجار یک بمب ، بخواهد تکه های آنرا جمع کند و  به هم بچسباند و آنرا به نمایش بگذارد ؟

 مارکس ارنست

" من بدین وسیله شهادت می دهم که تریستان تسارا واژه دادا را در ساعت 6 بعد از ظهر 8 ام فوریه ی 1916 پیدا کرد . من با پنج بچه ام حضور داشتم که تسارا این کلمهرا برای اولین بار به زبان آورد و ما را لبریز از شور شادی کرد. در « کافه تراس » زوریخ بودیم و من داشتم پیچه ی توتونی را توی سوراخ چپ دماغم می کردم . من مطمئنم که این کلمه هیچ معنایی ندارد و تعیین تاریخ هم فقط ممکن است برای ناقص العقلها  و پروفسورهای اسپانیایی جالب باشد . چیزی که برای ما جالب است روح داداست و ما همه پیش از اینکه دادا به وجود بیاید دادا بودیم. اولین « مریم عذرا » هایی که من نقاشی کردم ، برمی گردد به سال 1886 که چند ماه بیشتر نداشتم و خودم را با ادرار ِ امپرسیونهای گرافیکی سرگرم می کردم . اخلاقیات احمق ها و اعتقاد آنها به نوابغ حال مرا به هم می زند." 

ژآن آرپ

دادائیستها ، با همه ی سوء ظن شان به برنامه ها  و تنفرشان از نظام های زسمی ، از منتشر کردن مرامنامه های پی در پی و غالبا ضد و نقیض لذت می بردند. در حالی که معتقد بودند تعریف کردن داد عملی غیر دادائیستی است ، همیشه سعی می کردند آنرا تعریف کنند و در این میان اشتیاق زیادی به مغلطه بازی و تناقض گویی از خود نشان می دادند. به طور مثال تسارا از یک طرف اعلام می کرد : « دیگر مانیفست بی مانیفست » و از طرفی دیگر وقت و نیروی زیادی را صرف نوشتن آنها یکی بعد از دیگری می کرد . اما خود او بعد ها در یکی از اشعارش گفت : " اگر همه مخالف خوانی می کنند برای این است که حق دارند " . عجیب نیست که مارکس ارنست از والت ویتمن (  پدر شعر آزاد آمریکا که خود را شاعر دموکراسی می خواند ) به عنوان یکی از محبوبترین شاعران خود یاد می کرد.

مانیفست ظاهرا پاسخگوی نیاز مردم به بیان صریح و جدل انگیز بود . ولی با لجاجت ، فقط هدف دادائیستها را برآورده می کرد که دست انداختن بورژوازی بود. مردم بیانیه ی سر راستی می خواستند که جوهر این جنبش هنری تازه را برایشان توضیح دهد . و لی در تله کلماتی می افتادند که قصدشان در درجه اول این بود که ثابت کنند زبان چیز زایدی است . با وجود این ، اعلامیه ها و بیانیه ها زیر ، با همه ی تناقضهای شدید و عمدیشان ، دست کم قدری از جوهر و لحن دادا را غیر مستقیم منتقل می کنند .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


"شما نمیخواین دست از این مزخرفاتتون بر دارین"

این جمله ایست که یکی از بازدید کنندگان وبلاگ برایم نوشته است . لازم دانستم جهت آگاهی ایشان و خیل زیادی از خواندگان محترم مواردی را متذکر شوم :
۱- دوستان عزیز ، آنچه را شما مزخرفات می شمارید ، یک مکتب است در ادبیات . مکتبی که البته در ایران به خوبی رشد و نمود پیدا نکرد. از نویسندگانی که به این گونه نوشتن دست می زدند می توان به چوبک ، هدایت اشاره نمود.  واز میان غیر ایرانیان به فرانتس کافکا و ...
اجازه بدهید کمی کامل تر بگویم که :  واژه سوررئالیسم نخستین بار در سال ۱۹۰۳ در نمایشنامه سینه های تیره زیاس ظاهر شد . و در سال ۱۹۲۵ خود را برای یک مبارزه سخت آماده می ساخت . زمان زیادی نگذشت که این مکتب از حوزه ادبیات به نقاشی و تصویرگری، مجسمه سازی ، شعر ، نمایشنامه نویسی و حتی به سیاست هم پای گذاشت .
۲- نام این مکتب را سوررئالیسم ( یا همان فراواقعگرایی) خوانده اند و البته نفوذ بسیاری در میان نویسندگان داشته است . نه فقط در فرانسه بلکه در نقاط دیگر دنیا هم.
۳- شما می توانید یک کتاب سوررئالیستی بخوانید و یا یک کتاب که مربوط به مکاتبی چون رمانتیسم و یا رئالیسم است . اما من به هیچ وجه علاقه ای از خود برای خواندن کتابهای بی سرو ته عاشقانه - که البته در بیشتر موارد مضمون ها را از دیگران سرقت کرده و نام شخصیت ها را عوض می کنند ـ نشان نمی دهم .
۴ - این وبلاگ به نهضت سورئالیست و دادا * می پردازد . اگر این مطالب با روحیه لطیفتان ( که همچون شیشه آماده شکستن است ) سازگار نیست ، بهتر است همان دنبال عشقولانه ها بروید .

* این هم مکتبی ست که پیشتر از سوررئالیست به دنیا آمد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


آرام نشستم و نگاهش کردم . در چشم هایش چیزی بود که به این راحتی ها نمی شد از آن سر در آورد. انگار یک جور ... نمی دانم اسمش را چی بزارم . همه چیز تالاپی خورده توی سرم . درست مثل شروع داستانهایم . آمده ام یک گوشه کز کرده ام که مثلا به خیال خودم راحت تر و تنها تر باشم . اما انگار نه انگار از همه چیز خبر هست الا تنهایی. مدتیه که داستان ننوشتم . کاغذهام ته کشیده و البته جوهر خودنویسم هم تموم شده . شاید آخرای این هفته برم و یکم ورق و یه شیشه جوهر بگیرم . البته اگه پولی باقی بمونه . تمام پولی که از نشریه در میاد رو می دم عرق و سیگار میگیرم . کل هفته رو به نوشیدن وکشیدن می گذرونم . آخرین باری که از خونه رفتم بیرون فکر میکنم سه چهار روز پیش بود . می خواستم یه سر به دفتر نشریه بزنم . اما نشد . آخه دستم خالی بود. نه از لحاظ پولی ؛ بلکه مطلب نداشتم بدم . روم نشد برم . آرام نشسته ام و زل زل نگاهش می کنم . در چشم هلی بسته اش می شود ناراحتی را خواند. توی یه تیکه جای چپانده اندم . منتظرم ببینم حرفای ملای ژنده پوش محل درس از آب در می آید یا نه . همان ملایی که سالها خون مردم کوچه یمان را در شیشه کرده بود. هر وقت من را می دید نمی دانم چه چیزی زیر لب می گفت . جنازه ام آرام خوابیده . هرچه نگاهش می کنم کمتر از حس وحالش سر در می آورم . کمتر ... کمتر ... کمتر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


در کنارم  بنشست و به من گفت : که ای

نامه ی سر بسته و ناخوانده ی مهر

تو چرا در پی یک باد روان می گردی ؟

نقش های تمبر خویش مرتب کردم

بادی انداخته ام در سینه

و به خود می گویم :

که من از راه دراز ، با دو صد ناله ی مجنون می آیم

و ندانسته نشنیدم سخن هیچ کسی

من در پی یک باد روان می گردم

در پی یک بارش تند

در پی یک ...

***********************************************

لطفا از کپی برداری خوداری نمایید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


ای آخرین بامن باش . در کنار من . وبخوان با دلی سرشار از غصه و درد ، داستان تنهایی و دلدادگی این مرد غریب.

وبگو با شقایق که چرا دیگر می مرا مست نمی گرداند .

یا بگو با چپق دسته بلند که من از دود جدا خواهم شد ...

ودر آن کوچه تاریک باغ عمو ،

گریه ها خواهم کرد

که چرا من ز تو دور افتادم

که چرا نی یارشدم

خواستم یک باردگر بگذرم از فکر تو و

فارغ از جان و جهان شاد شوم

به سرم زد که بگریم

و بخود همچو یک پیچک تازه سبز شده

پیچ خورم

بروم تا بلندای جهان

*****************************************************

خواهشمندم از کپی برداری از این آپ خود داری کنید.

سپاس گذارم .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


چند لحظه ی پیش خبر ناگواری را دریافت کردم که چهار ستون بدنم به لرزیدن افتاد .

ساعت ۱۲:۵۰ دقیقه روز جمعه است . در میان خواب و بیداری دست و پا می زنم . همراهم زنگ می خورد : " دیوید سلام "با حالتی شبیه مستی میگم : " هوم ؟! " دیوید منم ... فهمیدی چی شده ؟ شکیبایی مردا " برق می گیردم . بلند می شوم و می نشینم . خشکم زده است . تمام بازی هایش از جلوی چشمانم می گذرد . بغض کرده ام . نمی دانم چه باید بکنم . به ساعت روی میز نگاه می کنم .

دلم گرفته است . خسرو نیز رفت . همان خسرویی که خانه ی سبزش همیشه جاوید است و یا مزاحمش ؛ همان خسرویی که کاغذ بی خطش با آدم هایی مثل من دم ساز بود.

رفتنش را به خانواده اش تسلیت می گویم . خدا کند حالم آنقدر خوب باشد که در مراسمش شرکت کنم...

خسرو شکیبایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


"هی با تو ام به چی زل زدی ؟ " . من درون آینه بود که با من حرف میزد . باورم نمی شد . درست مثل خواب بود و یا شاید هم این فیلم های صدتا یه غازی که هیچ کس دیگه نگاشون نمیکنه . چند بار چشم هام رو بستم و باز کردم . باز پرسید : " احمق جون چرا این جوری نیگام می کنی ؟ مگه خودتو تاحالا تو  آیینه ندیدی؟"

کلی باهم حرف زدیم . تا صبح . دکتر یه نگاهی به من کرد و گفت : " ببخشید دیوید جان ولی فک نمی کنی اینا شبیه خیالات؟" من بدون اتلاف وقت گفتم :" نه آقای دکتر. من جدی با عکس خودم که توی آیینه بود حرف زدم ." . دکتر سری تکان داد و گفت : " میشه چند لحظه بیرون باشی ؟ " ومن بلند شدم و در اتاق انتظار روی صندلی چوبی مزخرف که غزغز صدا می کرد نشستم.

الان سه چهار ماهی از اون روز میگذره . همه اینجا فک میکنن من دیوانم. هر چی هم میگم حالیشون نمیشه."

... این متن یکی از دست نوشته های این جوان بود . پزشکان نتوانستند او را نجات دهند. او در یکی از روزهای آغازین پاییز برای همیشه چشم از جهان فرو بست .

به تاریخ ۲۱/۷/ --۱۳

تهران       

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


شاید من ، شاید هم تو ؛ چه می دونم ؟ این لعنتی هم بلای جانم شده . می خواهم مثل قبل ترها که قول داده بودم دیگه نخورم ، اما لعنتی ولکنم نیست . می دونم آخرش انقدر عرق می خورم و سیگار می کشم که یا زخم معدم کارم رو می سازه و یا ...

انگار خدا هم با ما چپیده . جدی میگم . دیشب تو بالکن هرچی نعره زدم و صداش کردم ، جواب نداد که نداد . از سرو صدای من یه سری از همسایه ها از کپه مرگشون پریده بودن . خواهرم هم بیدار شده بود. چند تا قرص نمی دونم چی ریخت تو حلق .  وبعد گرفتم تو بغلش . بغض کرده بودم ولی این غرور لعنتی نمی ذاشت خالیش کنم .

حالام باز دارم می نوشم و سیگار میکشم . اتاقم رو گند گرفته . خودمم که ...

دعا کنید زودتر به آرزوم برسم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


 

صدای زنگ ...

شب است.  سکوت خانه را فراگرفته است. زن بر روی کاناپه روبروی تلویزیون می نشیند و کنترل را برمی دارد و انگشتش را بر دکمه ها فشار می دهد. تلویزیون روشن می شود. به تماشای آن می نشیند و بی هدف انگشتش را بر روی دکمه ها جابه جا می کند و دکمه ی قرمز را فشار می دهد و تلویزیون خاموش می شود. کنترل را که می خواهد بر روی میز روبرویش بگذارد چشمش به میوه های درون ظرف می افتد دستش را به سمت ظرف میوه دراز می کند پرتقالی را برمی دارد و با کارد آن را پوست می گیرد و با انگشت هایش تکه های آن را از هم جدا می کند. پوست پرتقال به زیر ناخن های سفید و بلند زن فرو می رود. دانه ها را در دهانش می گذارد و مزه مزه می کند. از جایش بلند می شود و شروع به راه رفتن می کند. دامن بلندش که روی دمپایی های سفیدش را پوشانده زیر پایش گیر می کند.  به سراغ قفسه ی کتاب ها می رود. کتاب شعری را بر می دارد و دوباره روی کاناپه می نشیند. دمپایی هایش را از پا درمی آورد و پاهایش را بر روی میزی که ظرف میوه بر روی آن گذاشته شده دراز می کند. پا روی پایش می گذارد و کتاب دیوان فروغ فرخ زاد را باز می کند. صفحات آن را ورق می زند، آرام اشعار را زمزمه می کند.  صدای زنگ خانه سکوت را می شکند. زن از جایش بلند می شود و پاهایش به ظرف میوه برخورد می کند  و پرتقال ها بر روی زمین غلط می خورند. زن تا به سراغ گوشی آیفون برود صدای زنگ تکرار می شود. خود را به پای آیفون می رساند. وقتی گوشی را برمی دارد می گوید: کیه؟ جوابی نمی آید. دوباره و چند باره می پرسد: کیه؟ وقتی پاسخی نمی شنود گوشی را سرجایش می گذارد. دوباره زنگ خانه به صدا درمی آید و زن به سراغ گوشی می رود. این بار با عصبانیت فریاد می زند: کیه؟ چرا جواب نمی دی؟ باز هم پاسخی نمی شنود.  گوش هایش صدای باز شدن در خانه را می شنود. بی اختیار نگاه خود را به سمت در می برد. صدای قدم های کسی که از پله ها آرام آرام بالا می آید را می شنود. صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شود. نگاه زن به کلید روی طاقچه می افتد و آن را برداشته و به سراغ در می رود. با لرزش دست هایش کلید را در سوراخ قفل فرو می برد هنگامی که از قفل شدن در مطمئن می شود کلید را از قفل بیرون می آورد. به در تکیه می دهد، کلید را در مشتش فشار داده و نفس عمیقی می کشد. احساس آرامش می کند. در آن لحظه مشتی بر در چوبی آپارتمان کوبیده می شود. باز هم صدای دسته کلیدی که بر قفل در فرو می رود، افکار زن را به هم می ریزد و زن چاره ای نمی یابد جز این که خود را به آشپزخانه برساند. با عجله کابینت ها را باز و بسته می کند و ظروف را به هم می ریزد. دستش به لیوان های درون یکی از کابینت ها برخورد می کند و بر روی زمین می افتد و می شکند. شیشه ها بر روی کاشی های کف آشپزخانه پخش می شود. دستش را به سمت سرویس چاقوی سفید آشپزخانه دراز می کند. یکی از چاقوها را برمی دارد که از دستش بر روی زمین می افتد. خم می شود تا چاقو را بردارد اما شیشه های کف آشپزخانه در دستش فرو می رود. قطره های خون بر روی کف آشپزخانه می ریزد. زن چاقویی را که حالا به خون دستش آغشته شده، در دست گرفته و به سمت در خانه می رود. آب دهانش را قورت می دهد و نفس نفس می زند که ناگهان در باز می شود و زن بی اختیار و بی آن که نگاهی بکند چاقو را به سمت سینه ی مرد فشار می دهد. مرد بر زمین می افتد و در بسته می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


چراغ قرمز

زن از خانه ی دو طبقه ی روبروی پارک بیرون آمد و زیپ کیفش را باز کرد و عینک دودی اش را برداشت و به چشمش زد. آرام آرام قدم برداشت و به سمت پارک روبروی منزل رفت و روی نیمکت سبز رنگ نشست. سرش را به اطراف چرخاند به ساعت مچی دستش خیره شدو دوباره به دور و بر خود نگاهی کرد. چشمش به مرد قد بلندی با پیراهن سفید و موهای سیاه و بلند که روی شانه اش افتاده بود، با هر قدم که بر میداشت موهایش تکان می خورد دست چپش را از جیب شلوار جینش درآورد و به ساعت بند مشکی اش نگاه کرد. قدم هایش را تند کرد و به سمت زن رفت. به نیمکتی که زن روی آن نشسته بود رسید.زن از روی نیمکت بلند شد و گفت: سلام آرش. و مرد دو ابرو در هم کشید و گفت: پس کجایی شیوا  چند بار دور پارک رو قدم زدم، فکر کردم نمی یای. هر دو آرام قدم زنان به راه افتادند و شیوا جواب داد. ببخشید که منتظرم شدی. آرش گفت: چند بار با خونتون تماس گرفتم چرا جواب نمیدادی؟ شیوا گفت: آخه داداشم خونه بود. نه می تونستم جواب بدم نه می تونستم بیرون بیام. هر موقع که می خوام بیام بیرون مدام سوال پیچم می کنه واسه ی همینه که دیر شد. راستی ماشین رو آوردی؟ آرش گفت: آره کمی پایین تر از اینجا پارکش کردم. زود باش دیر می شه. آرش و شیوا با قدم های بلند به سمت ماشین حرکت کردند. هر دو سوار پژوی سمن نقره ای رنگ شدند. شیوا عینکش را به بالای پیشانی برد و داشبرد ماشین را باز کرد و حلقه های سی دی  را زیر و رو و یکی را انتخاب کرد، ضبط ماشین را روشن کرد سی دی را درون ضبط گذاشت و صدایش را بلند کرد. شیوا شیشه ی ماشین را به پایین کشید پیرمردی که در ماشین کناری عینکش را روی چشمش جابه جا می کرد نگاهش را به سمت پژوی سمند برد و لب هایش تکان خورد. آرش پرسید: راستی شیوا به داداشت گفتی کجا می ری؟ بهش گفتم دارم می رم با دوستم زبان تمرین کنم نمی دونم اگه بفهمه چه بلایی به سرم می یاره. آرش گفت: نترس بابا زود برمی گردیم. حالا می بینی سر داداشت هم کلاه می زاریم. شیوا لب هایش را باز کرد و دندانهای سفیدش میان خنده هایش پیدا شد. آرش به سمت راست پیچید و مسیرش را عوض کرد. شیوا گفت: یه کم سرعتتو بیشتر کن . چرا انقدر آرام رانندگی می کنی حوصلم سر رفت. مهمونی دیر شد. سارا منتظرمونه، حتماً تا حالا نگران شده آرش پا روی پدال گاز گذاشت ماشین با سرعت از ماشین های دیگر سبقت گرفت و مثل باد از کنار آنها گذشت. به سر چهار راه که رسید چراغ قرمز شده بود، سعی کرد سرعت ماشین را کم کند. فرمان را به سمت پیاده رو چرخاند. شیوا فریاد زد لاستیک های ماشین در برخورد با زمین ساییده شد. صدای ترمز ماشین آدم هایی را که به سمت خیابان خیره شده بودند را ترساند. ماشین با سرعت تمام به جدول کنار پیاده رو خورد. سر هر دو به شیشه ی ماشین برخورد کرد. شیشه ها شکستند دو دست آرش به فرمان اتومبیل متوقف شده بود. خون از روی پیشانی اش به روی لباس سفیش می چکید. در این حال مردم به سمت ماشین هجوم بردند. شیوا به سختی سرش رابلند  کرد. خون از روی پیشانی اش به پشمان آبی اش می ریخت سرش گیج می رفت مردم به دور ماشین حلقه زده بودند و هر کدام چیزی می گفتند. شیوا به سختی می توانست چیزی بشنود. سرش را چرخاند و نگاهی به آرش کرد. خون بر روی زمین پخش شده بود. شیوا فریاد ناشی از درد می کرد. آرش ، آرش حرف بزن. آرش بدنش تکان نمی خورد. سرش روی فرمان اتومبیل افتاده بود. صدای مردم در فضا پیچیده بود. بوی بنزین تمام اطراف را پر کرده بود. شیوا دستش را به سمت دستگیره ی در برد و به آن فشار آورد ولی در باز نشد. دستگیره ی در را دوباره فشار داد ماشین آتش گرفت و شعله ور شد و فریادهای شیوا از میان شعله های آتش به گوش رسید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


*یک ساعت ویژه*

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود :

-سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

-بله حتمأ . چه سئوالي ؟

-بابا! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد ؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د : اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي مي كني ؟

- فقط مي خواهم بدانم .

-اگر بايد بداني ، بسيار خوب مي گويم : ۲۰ دلار !

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد . بعد به مرد نگاه كرد و گفت : مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي . سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه هستي . من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم .

پسر كوچك ، آرام به اتاقش رفت و در را بست .

 مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند ؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .

- خوابي پسرم ؟

-نه پدر ، بيدارم .

-من فکر کردم با تو خشن رفتار کرده ام . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي .

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول كردي ؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم . آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

******************************************************

از کپی برداری خوداری نمایید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت: 3:9 توسط:نرگس شقایق قاصدک
درود بر شما
در جستجوی استاد مهربانم به وبلاگتان راه پیدا کردم
اما موفق به یافتن نشانی ایشان نشدم
نمی دانم راه را به اشتباه آمدم یا درست آمدم و به مقصد نرسیدم
استاد ابومحبوب فرمودند درس هایی در کلاس مطرح می کنند با صدایشان اینجاست
اما...
سپاسگزارم می شوم راهنمایی بفرمایید
مطالب زیبایی در وبلاگتان دارید
همواره در پناه مهر باشید
 وب سايت   پست الکترونیک


سركار خانم : نرگس شقايق قاصدك

با سلام

براي راهنمايي خدمت رسيدم اما صفحه بالا نيامد . براي آنكه بتوانم برايتان دستور العمل را ارسال كنم ، لطفا آدرس پست الكتروني خود را ارسال نماييد.

  با سپاس مديريت وبلاگ پروفسور پير                         

                 ديويد                                               

۱۶/ فروردين ماه ۱۳۸۷                                   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


 و مرگ اين داستان پر از التهاب و غصه ، اين واژه بسيار كــــــــــــــم رنگ ،

و تو براي يك زندگي پر از تهي دست و پا مي زني ، بايد مرد باشـــــــــــي

يك مرد براي مردن و خواب شدن و شايد هم خام شدن ، هيـــــــچ تفاوتي

برايت ندارد . مي تواني مست باشي ؛ با يك يا دو پيمانه از گيلاس قديمي

و اين مستي را جشن بگيري . مست لايعقل باشي و نفهمــــي دور و برت

چه خبر است. آه كه چه راحت مي شود وقتي تو را نفرين مي كند.حاضري

بارها و بارها نفرينت كند. حاضري با تو مثل يك غريبه سخن بگويد.

                         مگر غير از اين ها هم مي شود .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


کسی هست بگه به من که سخت تر از این هم هست که آدم برای دیگران زندگی کنه؟ برای دیگران ببینه ، براي ديگران بشنوه و براي ديگران نفس بكشه و يا حتي عشق پيدا كنه و يا ...فكر نمي كنم ديگه حال آپ كردن داشته باشم . وقتي آدم به همه چيز شك مي كنه ديگه نميشه هيچ كارش كرد . بايد بشينه و آب شدن با سرعتش رو ببينه و جلوي آينه براي خودش آرزوي مرگ كنه .

شايد تا اينجا رو نفهميديد . اصلا مهم نيست ؛ چون هيچ كس حرف ديگري رو نمي فهمه . اصلا اگر قرار بود همه حرف هم ديگرو بفهميم كه يكي مي شديم . و خدا فقط يكي خلق مي كرد. ما خلق شديم براي نفهميدن حرف هم ديگه . تا امروز ( البته تا چند روز پيش ) از هرچي بدم مي اومد انجامش نمي دادم ؛ اما چند وقتيه كه فقـــــــط كارهايي رو مي كنم كه بدم مي ياد . آخه دوست ندارم خيلي بهم خوش بگذره .

تلاش براي جا شدن تو قلب كسي سخت ولي سخت تر از اون اينه كه تلاش كني خودت رو از چشم اون بندازي . اما هميشه همين طوره . تو بايد دستت رو بذاري تو دست تقدير و با اون هر جا كه خواست بري . و به هر آهنگي كه زد برقصي . اشكت نمي خواد در بياد و دوست نداري كسي اون رو ببينه .

تازه به همين جا هم ختم نمي شه . مردم تا به نزديكيت مي رسن مي گن ؛‌ آدم ... ( مهم نيست جاي سه نقطه چي بذارين) ، هرغلطي دلش خواسته كرده خوب اينم نتيجش . تازه اون موقع مي فهمي چه قدر تنها و مفلوكي . حداقل چندي قبل...(اينجا هم مثل بالايي)

ياد خاطرات چند وقت قبلت مي افتي . نمي دوني از خودت بايد بدت بياد يا اينكه با يد از اين اتفاقات افتاده لذت ببري. ديگه فكر كنم دارم چرت و پرت مي گم . نه . نظرش شما هم همينه ؟

نمي دونم . فرقي نميكنه . شايد فكر كنيد زود دارم تصميم مي گيرم ولي بايد اين تصميم رو زودتر از اين حرف ها مي گرفتم . اين صفحه ( كلا وبلاگ رو ) فقط تا آخر اين هفته آپ مي كنم . و بعد ...

مي روم به غريبستان ...

به كويرِ خسته و تنها ،

تا كه در تنهايي خويش

همچو يك جغد سر كشيده به تاريكي شب

سر دهم آواز غم و ياد كنم

آنچه كه از ياد چو من رفته و من

دل به يك ماهي سرخ اسير دردل تنگ بلورين بستم

اين يك هفته هرچي دل تنگتون مي خواد بگيد . من حاضر بشنوم . يعني حاضر كه نه مجبورم بشنوم . خيلي خوب چيزي كه خيلي وقت بود مي خواست بگم وجرأت نمي كردم رو گفتم .

پرانتز باز : ديگه هيچ فرقي نمي كنه از شعر بالا استفاده كنيد يا نه .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


آسمان مبار زيرا امشب دلي گرفته است و اشك پشت ديوار هاي پلكش حلقه گشته

آسمان نخواب زيرا خواب از چشمان نازش رخت بر بسته

آسمان نمان كه امشب او پيش ما نخواهد ماند و براي هميشه تنها و غمگين به گوشه اي خواهد رفت تا دردهايش را با خود تقسيم كند .

آسمان مشين زيرا نشستن كار عشاق سرگردان نيست

آسمان راه نرو زيرا راه رفتن كار مردم دردمند نخواهد بود

آسمان بمير كه شايد اين چنين با او همراه شوي

مي شود من هم راحت شوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


داریوش کبیر را که می شناسید . او که از بزرگترین پادشاهان ایران است در یک کتیبه که در تخت جمشید به یادگار مانده ، دعايي دارد كه عكس آنرا در زير مي بينيد .

دروغ گفتن ممنوع

ما ايراني هستيم و بايد يادگارهارا محفوظ بداريم و به آن پايبند باشيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


اي كاش هنوز يك كودك بودم

Life is like a piano,white keys are happiness and black keys are sadly. When are this black and white keys its life a music.

 

David petrosian

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


اشتباه نکنید این یکی از شعر های کوتاه اما پر معنی انگلیسی. توی یه سری از ورق هام پیداش کردم و براتون گذاشتم . معذرت اگر ترجمش نیست . چون مزش می رفت همین جوری گذاشتم

If I had a penny
for every time
you've crossed my mind
I'd be the ruler of the free world
If I had a nickel
for every time
I've wanted you near and here
I could buy you what you want
If I had a dime
for every time
I smile when I see you
I wouldn't know what to do
If I had a quarter
for every time
your presence makes my heart skip
I'd spend it all on you 

راستی کسی اگه خواست بگه هوار تا از اینها براش بفرستم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


شاید رنج یک خواب طولانی بود که دیگر بیداری در پی نخواهد داشت و یا زجر یک بی خوابی که هرگز آرامش را به چشم نخواهد دید .

غرض عرض ناراحتی نیست بلکه بیان اشک هایی ست که هرگز نتوانستی بین خود و آنها فاصله بیاندازی و با آنها دل خوش نباشی .

شرف ندیدن بود و ندانستن از آنچه که هیچ کس از آنها خبر نداشت و این ها را تو ، دیگر نمی خواهی که بدانی . می خواهی در جهل باشی ؛ حتی برای یک بار در تمام عمرت.

باید رفت ، باید ندانست ، باید سوخت و در پناه اشک های ریز ریز که همیشگی می شود ، در زیر بار خاطرات ، مرد . باید مرد و این چنین ترک همه چیز کرد.

باید رنج ها را کشت ؛ باید غصه ها را خفه کرد و باید مردانه گریست و از او دم نزد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


عجیب نیست که یکی از -به اصطلاح - بزرگان ایران می آید و ادعا می کند که ما پیش از اسلام تمدن قابل عرضه ای نداشته ایم ویا اگر هم داشته ایم تمدنی برخاسته از هیجانات انسانی بود. واقعا باید به این طرز فکر آفرین گفت!! . واقعا فکر می کنید آسان است فرهنگ و تمدن چند ده هزار ساله ایرانی را زیر علامت سوال بردن کار آسانی ست. اگر این گونه می اندیشید بسیار در اشتباهید . باید حتما از سابقه ای بسیار روشن و یدی بیضا برخوردار باشید تا بتوانید از این گونه حرف ها بزنید .
حالا باز هم بگویید دیوید به تو چه این حرف ها . اما قبول کنید آدم بسیار ناراحت  می شود آنگاه که در می یابد که آدمی که هنوز در داشتن دانش به او مشکوکیم بیاید و در مورد فرهنگ ایران ، اعتقادات مردم این سرزمین و ... سخن به میان آورد.به هر حال بسیار متاسفم برای این فرد و امید وارم که دیگر این گونه سخن نراند و الا مجبور این بار بیش از پیش در مورد وی سخن برانم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


غصه همچون یک عذاب جان کاه بر گلویم چنبره انداخته است و مرا از داخل ذوب می کند. شاید بتوان با گیلاسی آغشته به خون دردها را التیام بخشید. ویا شاید با گوشه ای نستن و سراغی از خوشی ها گرفتن .

شاید هم باید به کتاب بوف کور پناه برد و در خط خط داستان غرق شد تا بتوان این مسایل را فراموش کرد .

مرگ در هر لحظه چند بار تورا در آغوش می گیرد و تو خود ا  در دستان او بی هیچ یار و یاوری می یابی و این برایت تنها یک بار در زندگیت اتفاق نمی افتد و در هلحظه بارها و بارها تکرار می شود.

دلت نمی خواهد به این مسائل بی اندیشی ولی انگار چاره ای به جز این برایت باقی نیست و تو کم کم در این واژه عجیب که معلوم نیست از چه راهی در وجودت راه می یابد و تو را در یک آرامش نسبی فرو می برد ، عادت می کنی . به خودکشی

شاید کمی درد داشته باشد و لی سریع پایان می پذیرد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


سلام .

این مطلب را برای آن کسانی می نویسم که برای زندگیشان ،برای عشق به میهنشان و برای مردم کشورشان حاضرند از تمام زندگی خویش بگذرند.

اصلا مهم نیست که به چه نحوی مورد آزار و اذیت قرار می گیرند.

امروز حاضرم خیلی واضح تر از پیش حرف هایم را برایتان بازگو کنم . خیلی خسته و دل مرده ام. از آن روی که در تمام این ایام به این می اندیشم که چرا می باید این گونه در رنج و مشقت باشیم و حتی از بارزترین و مسلم ترین حقوق خود که سخن گفتن آزاد است دور باشیم .

یاد یک سخن از استاد سروش افتادم. ایشان می فرمودند : « نسل انقلاب - متولدین ۱۳۵۷ به بعد - نسل سوخته هستند . به جهت جنگ که از شادی محروم بودند و در زمان پس از آن به خاطر جاه طلبی برخی دیگر . » آری درست است.

این ها من را می خورد و من مجبورم با چشمی اشک آلود ، و دلی غصه دار بنشینم و به هرز رفتن نیروهای جوان کشور نگاه کنم.

خیلی سخت است که ببینی دوستانی که تا چند روز پیش آنها را در میتینگ ها و یا در دانشگاه ملاقات می کردی ، اکنون در بازداشتند و در هجمه ی زور . به کدامین گناه؟ خود هم نمی دانند. اصلا قرار نیست بدانند. تنها قرار است بهترین ایام عمرشان را در پشت میله های زندان بگذرانند و در این گیر و دار ...

آری مجموعه سایت هایی هم که خود را مدافع حقوق دانشجویان و نهضت دانشجویی می خواندند تنها به انتشار یک بیانیه اکتفا می کنند و آنان که در بندند ...

خانواده هایی نگران ، عصبی ، بی اطلاع از وضع فرزندانشان؛ جوانانی وامانده از یک زندگی نرمال و از آزادی ای که مستحق آن هستند . جوانانی که نمی دانند تا به کجا و تا به کی باید در پشت این میله های خاکستری بمانند.

ای ایران ای مرز پر گهر

که از گهرهایت به جز اندکی برلیان بدلی چیزی باقی نمانده است.

منتظر باش مادر زمین

در پی زایش یک معدن دیگر است

تا بار دیگر آنرا به تو ارزانی نماید

و تو بتوانی باز هم به خویش ببالی

ای ایران ای م ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


برای تو ای میهن زیبایم

برای تو که در تمام لحظه لحظه های عمرم به تو اندیشیده ام

برای تو که خاکت تمام وجودم را سحر می کند

وصدای گنجشکان شادت ، شادی را به من هدیه می دهد

ای ایران ، ای میهن من

با تو در روی زمین مادری دارم که برای تمام اعصار باقی خواهد ماند

و من روزی در وجودت غرق خواهم شد

و آهسته به سویت می آیم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


ای وای اگر می شد در تمام دنیا تنها
یک بار برای تو زندگی می کردم
تنها برای تو
و با عشق تو
ای زیبا ترین در دنیا
برای همیشه به یادت خواهم ماند

راستی بعد از یک ماه کریسمس مبارک

دوستتان دارم تا ته دنیا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


آه ، اگر او مرا بخواهد و بسندد....

آه ، اگر او مرا ببیند و دوست بدارد...

آه اگر می شد که من در قلبش خانه داشتم ...

برای تو ، ای عشق من

وقتی غمگینم

یاد زلف عطراگین تو به من

شادی می بخشد و برای من بسیار

امید دهنده است که ...

با تو ساعتها بنشینم و در مورد زندگی گفتگو کنم

آه ، اگر ...

دست هایم را ببین

از دوری دست های تو می لرزد

چشم هایم را بنگر

از ندیدن چشمهایت بارانی ست

و فکرم

فکرم را نظاره کن ...

در تنهایی هایم و در هر لحظه به آسمان شهر تو می پرد

تا از هوای ناز آنجا استشمام کند...

 

« دوستان سلام ، متاسفانه به خاطر بارندگی این چند روز و ضعیف قوی شدن برق پی سی خونه سوخته و امکان کانکت شدنم از من گرفته شد . امیدوارم من رو ببخشید . »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


 

 

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تورا با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم ، تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم . پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس تورا از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم ، و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي : دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي ، وتو رفتي ... وبعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت رسم شقايق در غمي خاكستري گم شد وبعد از رفتنت ... كسي از پشت ديوار دلم مي گفت : تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو ، در راه عشق و انتخاب او خطا كردم . ولي ... نمي دانم چرا ، شايد به رسم عادت پروانگيمان باز براي با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم .

با تمام احساس نشستم و دست هایم را به سویش دراز کردم و آرام دعا کردم . هر لحظه از فکرم می گذشت که شاید بار دیگر تو را ببینم ، شاید یک بار دیگر صدایت را بشنوم ، شاید گرمای لبهایت را بر روی لب هایم احساس کنم . چشم هایم را بسته بودم و از خدا بودنت را تمنا می کردم ، ولی ...

انگار خدا هم حواسش جای دیگر بود . هم چون همیشه هر چه صدایش کردم پاسخی نداد ، برایش دست تکان دادم ولی بازهم نگاهم نکرد ؛ فکر می کنم باز مشغول گفتگو با فرشته ها بود . سعی کردم به هر نحوی شده حواسش را جلب به خود کنم ، پس گریه کردم ، زاری کردم و زجه های بلندی را از اعماق وجودم سر دادم ولی ...

دعا کردم که شمعدانی چشم هایش مانند من بارانی نشود . غصه و غم دمانش را نگیرد و صورت نازش مانند صورت من زرد نگردد. دعا کردم که آسمان بخوابد ، می دانستم ، مدت ها بود آسمان از بی خوابی رنج می برد ؛ پلک هایش هم سنگین شده بود . دعا کردم ؛ دعا کردم یک بار هم که شده باران به آرزویش برسد و از زمین به آسمان ببارد . دعا کردم ؛ دعا کردم که فردا صبح بگویند جماعت با من که امروز هوا مهتابی ست راستی دیشب خورشید را کسی ندید . با تمام وجود دراز به دراز روی تخت پهن شدم و دست هایم را به اطراف باز کردم و آرزو کردم

آری ، دیگر کار از دعا گذشت . آرزو کردم ای کاش بخوابم و در خواب چهره سرخ شده از خجالتت را که سرخ شده از شرمت را ببینم . آرزو کردم که ای کاش در خواب هم که شده بگویی ، فقط یک بار ، فقط یک بار بگویی که تو هم مرا دوست می داری .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


دو تا جمله انگلیسی را با ترجمه اش گذاشتم ، زیبا ست دوست داشتم همه بخوانید . امید وارم لذت ببرید .  

“Today  is  an  event  and  tomorrow  is  remembrance.”

                             "امروز حادثه است .فردا خاطره."

 

 

  “Wise  man  is the one who  think  about  tomorrow.”

                      "عاقل آن است که اندیشه کند فردا را."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


نامزد عزیزم ، چندی پیش گفتی که عاشقانه این آهنگ و ترانه را دوست داری . موزیک صفحه را عوض کردم و این هم متن ترانه که برایت گذاشتم .

همیشه به یادت خواهم بود ، دیوید

من رو درگیر خودت کن ، تاجهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من ، با هجومت رو برو شه

بی هوا بدون مقصد ، سمت طوفان تو می رم

من رو درگیر خودت کن ، تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه من ، پر تصویر تو می شه

با من غریبگی نکن ، با من که در گیر توام

چشمات رو از من برندار ، من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه ، با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه دنیا ، تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز ، من به تنهایی دچارم

من رو نزدیک خودم کن ، تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم ، مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه من ، پر تصور تو می شه

با من غریبگی نکن ، با من که در گیر توام

چشمات رو از من بر ندار ، من مات تصویر توام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


 

حقیقت اینه که خیلی دلم می خواست وقت داشتم و این شعر ناب رو ترجمه هم می کردم و با ترجمش می گذاشتم . اما نشد ، حالا انگلیسی رو بخونید و سعی کنید ترجمش هم بکنید اگر جایی گیر افتادید تو نظزات بگید براتون کمک بفرستم .

I don't mind where you come from
As long as you come to me
I don't like illusions I can't see
Them clearly

I don't care no I wouldn't dare
To fix the twist in you
You've shown me eventually
What you'll do

I don't mind...
I don't care...
As long as you're here

Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same

Hours slide and days go by
Till you decide to come
And in between it always seems too long
All of a sudden

And I have the skill, yeah I have the will
To breathe you in while I can
However long you stay
Is all that I am

I don't mind...
I don't care...
As long as you're here

Go ahead tell me you'll leave again
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's always the same

Wrong or right
Black or white
If I close my eyes
It's all the same

In my life
The compromise
I close my eyes
It's all the same

Go ahead say it you're leaving
You'll just come back running
Holding your scarred heart in hand
It's all the same
And I'll take you for who you are
If you take me for everything
Do it all over again
It's all the same 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  | 


این شعر را به نامزد ناز و زیبا و دوست داشتنیم تقدیم می دارم .

والبته به تمام کسانی که دوستشان می دارم

تو را به جای همه‌ی زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زيسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گستره‌ی بيکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستين گلها
برای خاطر جانوران پاکی که آدم نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس
اندک می‌بينم.



بی‌تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بينم
ميان گذشته و امروز  
از جدارِ آينه‌ی خويش، گذشتن نتوانستم
می‌بايست تا زندگی را لغت به لغت فراگيرم
راست از آن‌ گونه که لغت به لغت از يادش می‌برند.



تو را دوست می‌دارم، برای خاطر فرزانگيت — که از آن من
نيست —.
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چيزهايی که بجز وهمی نيست دوست می‌دارم.
برای خاطر اين قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم.
تو می‌پنداری که شکّی، حال آنکه بجز دليلی نيستی.
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.

   "پل الوار "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دیوید پطروسیان  |